اولین ضربان قلب و روزای هفته ی 13
گاهی...
شنیدن صدای قلب کسی رو که دوسش داری
زیباترین موسیقی دنیاست...!!

اولین باری که صدای قلب نازنینت رو شنیدم
شنبه سوم اسفند ساعت ده شب بود.
قشنگترین و امید بخش ترین صدایی که این روزا بهش احتیاج دارم.
و تمام وجودم رو لرزوند
تو هستی
همین جا همین نزدیکی
پیش خدا کنار من

سلام عزیزم
فرشته کوچولوی عزیزم. این روزها خیلی روزای شلوغیه. کمتر به تو میرسم. همین که بتونم از عهده ی کارهای خونه و بهدادی بربیام کلیه.
هنوز تهوع ام تموم نشده. اما خب به نسبت قبل کمتر شده. اما به قدری سرفه و تهوع داشتم که اولش عضلات شکم و پهلوها و دنده هام درد می کرد اما این اواخر یه مرض جدید گرفتم اونم اینه که قفسه ی سینه ام به شدت درد میکنه و زخم شده اونم به خاطر سرفه های پی در پی تهوع. یعنی حتی جابه جا شدن و دولا راست شدن و خوابیدنم هم مشکل شده و تمام عضله ی قلبم به شدت درد می کنه. یعنی دیگه این روزا اشکم در میاد تا بخوام از این پهلو به اون پهلو بشم اونم بیشتر موقع خواب و استراحت.
به خاطر اینکه توی سه ماهه ی اول بارداری مسافرت خطرناکه. یه سه ماه و نیمی میشه که اینجا موندیم و دلم برای پدر و مادرم لک زده. ده روز پیش عروسی جواد، پسر عموی بابا بود و ما نرفتیم. همون بهتر که نرفتیم از بس که بی حال بودم و جانی در بدن نداشتم. خاله اینا رفتند و برامون عکس و فیلم عروسی و مهمونیهاشون رو آوردند.
عوضش جمعه ی پیش خاله بهجت نامزدی پسر دوستش بود و به من گفت که بیا بریم تا یه آب و هوایی عوض کنی. خلاصه ظهر جمعه ساعت سه بود که آماده شدیم و اومدند دنبالمون و رفتیم تالار کابانا. واااااااای چه بزن و بکوبی بود. بهداد که از اول تا آخر روی سن بود و پایین هم نمیومد و دور خودش می چرخید و می رقصید. شما هم که معلوم بود دیگه اینقدر سر و صدا و بزن و بکوب زیاد بود که قطعا فهمیدی که جای شلوغی هستی تازه منم که روی صندلی هی نی ناش ناش می کردم و قر میدادم و میدونم که به تو هم خوش گذشته این اولین عروسی بود که توی دلم بودی و باهام بودی. روز خوبی بود و حسابی تخلیه شدم.
یادم بود که سوم اسفند وقت دکتر دارم اما نمیدونم که چرا همش فکر می کردم که سوم اسفند یکشنبه هست. دیشب که شنبه باشه بابا ساعت هشت شب بود که اومد خونه و منم یه شام سلامتی آماده کردم و داشت یواش یواش بخار پز می شد. ساعت هشت و نیم بود که از بابا پرسیدم امروز چندم بود اونم گفت که سوم بود. منو میگی .
وااااااای وحشت کردم . گفتم آخ من که سوم وقت دکتر داشتم پا شدم و به دکتر زنگ زدم و گفتم که من دارم میام. دیگه بدو بدو سریع همگی لباس پوشیدیم و سوار ماشین شدیم و من تنهایی پیاده شدم و رفتم مطب . ساعت ده دقیقه به نه بود که توی مطب بودم. یه یکساعت و نیمی معطل شدم و ساعت ده و بیست دقیقه بود که از مطب اومدم بیرون.
خدارو شکر دکتر سونوی ان تی رو دید و گفت که همه چیز طبیعی هست.دراز کشیدم که صدای ضربان قلبت رو هم بشنویم که هر چی دکتر این ور و اون ور کرد صدایی شنیده نمیشد. گوشم به دستگاه بود و نگاهم به دکتر . به دکتر گفتم وای چرا پیدا نمیشه چرا صداش نمیاد؟؟ خیلی وحشت کردم.
دکتر گفت صبر کن صبر کن . لایه های شکم نمیگذاره که صدا رو درست بشنویم . از اونجا که منم به خاطر دیر شدن دکتر هول کرده بودم و وقتی که رسیدم مطب سمت چپ شکمم درد گرفته بود به دکتر گفتم که فکر کنم سمت چپ باشی آخه همش این سمتم سفت شده بود.
خلاصه که پس از تلاش بسیار بالاخره یه صدایی شنیدیم و هر دوتامون لبخند زدیم .
دکتر گفت که خیلی کوچولویی و برای همین باید خیلی دنبالت می گشتیم. اما نمیدونی که وقتی که صدای قلبت رو شنیدم چه حالی شدم.
وقتی که اومدیم خونه بابا خسته بود و زودی آماده شدیم که بخوابیم. اما من اصلا خوابم نمیومد و همش دلم می خواست که پاشم بیام و بنویسم اما چون بهداد هم نخوابیده بود و همش وول وول می خورد من مجبور شدم که خودم و بزنم به خواب که اونم خوابش ببره بماند که از ساعت دوازده تا یک و نیم نیمه شب همش وول خورد و حرف زد و آب خواست و ... دیگه یک و نیم بود که خوابید و منم برای اینکه صبح زودتر پاشم دیگه نیومدم سر نت.
گفتم روزای شلوغیه، آخه یه یک ماهی هست که دارم وسایل شکستنی و کریستالها رو توی کارتن می کنم و می فرستم خونه ی خانجونم. نمیدونی که با اومدنت چه ولوله ای توی زندگی و خونه مون به پا کردی. اولا که خیلی ها کف کردند و وا رفتند. خیلی ها هم مثل مامانم اینا کلی ذوق کردند و خوشحال شدند. همش غصه ام بود که این بار موقع زایمان دوباره باید خونه بدوش باشم و این خونه و اون خونه در به در باشم اما از اونجایی که خدا به ته دل همه ی بنده هاش واقفه دلمو نشکوند و امیرجانم هم بهم نوید برگشت به تهران رو داد. اولش میخواستیم که اسفند برگردیم اما وقتی که فهمیدیم که تو هم همراهمون هستی گفتیم بذار از این آب و هوا استفاده کنیم و اقلا اردیبهشت برگردیم. از وقتی که دیدم بابایی واقعا مصمم هست که به تهران برگردیم منم دیگه دست به کار شدم و کلی از وسایل خونه رو جمع کردم و کلی کارتن و وسیله توی خونه هست که این ور و اونور و دارم خرد خرد جمع می کنم . چه کنم هم بچه ی کوچیک دارم و هم بچه ی تو دلی که شما باشی.
اما به خدا نمیدونی که اومدنت رو چقدر به فال نیک گرفتم . واقعا معجزه ای به پا کردی با اومدنت. یعنی اصلا فکر نمی کردم که حالا حالاها برگردیم تهران . اما خداااااااااااا . کار خداااا بوده و هست. به قدری خوشحالم که موقع اومدنت توی خونه ی خودم توی تخت خودم می خوابم و دیگه ماه نهم بارداری از بابایی جدا نیستم نمیدونی که سر بهداد چی کشیدم . یعنی وقتی که دوازده روزش بود از همه فرار کردم که بیام خونه ی خودمون و من باشم و بابا و بهداد. حالا الان به خاطر این مساله خیلی خوشحالم. البته اگه بعضی ها بگذارند که ما زندگی کنیم و سرمون به زندگی خودمون باشه و هی مزاحممون نشن. آخه طفلک مادر و خواهر من نه تهران باعث رنج و زحمت و مزاحمت بودند نه اینجا. اما بقیه ی اعضای خانواده تقریبا هیچ ماهی ما رو تنها نگذاشتند و هر یکی دو هفته یکبار مهمان ناخوانده ی خونمون بودند و این اواخر واقعا کم آوردم و با این حال و احوالم حوصله ی دیدن ریخت هیچ کی و نداشتم و ندارم. به خدا وقتی که تنها هستم در آرامشم نه من بلکه همه مون. اما خب کاشکی همه می فهمیدند که حضور همیشگیشون برای ما نه مایه ی خوشحالیه نه باعث سورپرایز شدنه. اما فکر می کنند که وجودشون برای ما شادی بخش و انرژی زاست بماند که تمام انرژی و روح و روان آدم رو آزرده می کنند.چه میشه کرد؟
ولش کن خودم و خودت و بابا و داداشی رو عشقه. اینها همه کف روی آبند که می گذرند و این ما هستیم که باید قدر هم و بدونیم و توی خونه مون یه فضایی پر از آرامش و عشق و شادی رو باید فراهم کنیم که هیچ وقت نخواهیم تنهایی هامون رو با بقیه قسمت کنیم و از بقیه مهر و محبت گدایی کنیم. اینو بدون که با اومدنت خیلی چیزها عوض میشه و من تمام این تغییر و تحولات رو مدیون تو هستم کوچولوی دوست داشتنی مامان. تو رو خدا مواظب خودت باش و غصه ی هیچی رو نخور. اگه یه روزایی هم خسته ات می کنم ببخشید دیگه تک و تنها هستم و باید به همه کاری برسم. حلالم کن عزیزم.
خدایا کانون گرم خانواده ام رو همیشه سلامت و موفق و شاد و با آرامش کن و عشق و آرامش رو از زندگی و خونه مون دریغ نکن.

اولین ضربان قلب و روزای هفته ی 13
